شنبه، آبان ۲۲
...
مادر یک عادت بدی دارد. یک نفر که از در خانه می آید تو، نه میگذاره و نه بر میداره، همانجا در محل هرچی شده و نشده و بل چند برابر با آب و تاب بیشتر رو میریزه روی دایره و تحویل طرف میده. به یکی دو اشاره هم راضی نمیشه، انقدر ادامه میده تا طرف مثل اسفند روی آتیش گُر بگیره و جرقه بزنه! هیچ هم حساب نمیکنه که آخه این تازه از راه اومده، خسته و کوفته و اعصاب ندار، بعد تو هم از اون طرف این طوری شانتاژ می کنی که چی آخه؟ هزار بار هم گفته ام تا حال، هرجوری که میشده توضیح دادهام برایش، خودش را توی آن حالی که هست برایش بازترسیم کردهام بلکه تصویری از آن خود دوست نداشتنی آن لحظهاش دستش بیاید. افاقه نمیکنه باز.
یعنی باید نارضایتی و عصبانیت خودش رو از کانال یک شخص واسطه ای خالی کنه. هیچ نمیفهمم معنی این کارش رو. یعنی فکر نمی کنه که چه فضای منفیای بین آن شخص واسطه و مثلن منای که باید خطاب قرار بگیرم به وجود میآد؟ خودخواهی محض نیست این؟ که بخواهی برای سبکتر شدن و برای تخلیه خودت از دیگران مایه بگذاری، با عصبیت خودت همراهشون کنی، سو استفاده نیست؟ نکن مادر من، نکن این کار رو که بودنت مایه عذاب نباشه و نبودنت عذاب وجدان.
سهشنبه، آبان ۱۸
...
آرزوی جای کس دیگری بودن خیلی آرزوی عجیبی است. خیلی ها اولش این آرزو را با عشق، یکی می گیرند.
پ.ن: کتاب را که باز کردم، همین صفحه آمد، آخرین خط ِ صفحه ی سمت چپ. اصلن کتاب را به خاطر همین یک جمله اش خریدم ولی مابقی اش چنگی به دل نزد. اسمش را هم پس نگویم که بی خودی باز تکرار نشود. گمانم حقش نبود که توی لیست پرفروش ها به چاپ چهارم، پنجم برسد.
پ.ن: کتاب را که باز کردم، همین صفحه آمد، آخرین خط ِ صفحه ی سمت چپ. اصلن کتاب را به خاطر همین یک جمله اش خریدم ولی مابقی اش چنگی به دل نزد. اسمش را هم پس نگویم که بی خودی باز تکرار نشود. گمانم حقش نبود که توی لیست پرفروش ها به چاپ چهارم، پنجم برسد.
دوشنبه، آبان ۱۰
نوستولی به نام "اگر"
نوستالژیک. خب، برای من، "اگر" یکی از همان محل های نوستالژیک است. نه اینکه خیلی وقت باشد آنجا را بشناسم یا مشتری دائم قفسه هایش باشم، خیر. از همان اول بار که از ته کوچه، از سمت کارگر، با تردید می آمدم که هی سرک می کشیدم ببینم بالاخره آن انتهای کوچه می بینم اش یا نه، از همان موقع برایم نوستالژیک بود. حال و هوایش شاید، آن نور نمور دوست داشتنی، آن راه پله اسرار آمیز سمت راست... هنوز هم گاهی که از آنجا رد می شوم تا ته کوچه می آیم و سرکی می کشم، از پشت همان درب شیشه ای حتی، گاهی که حواستان هم نیست!
شنبه، آبان ۸
نبرد تیتان ها
گاهی فکر میکنم به هیچ چیز اعتقاد نداشتن به مراتب سخت تر از معتقد بودن ِه. انسان معتقد (به هر چیز خارجی حالا، بُت پرست حتی!) همیشه جایی/چیزی رو داره برای تکیه کردن به اش. حال اینکه وقتی ابدا معتقد به هیچ وجود ماورایی نباشی خواه ناخواه می پذیری که تمام مسئولیت ها رو به گردن بگیری و برد و باخت هات رو به جای دیگه حواله نکنی!
و خب گاهی آدم می ترسه از این حس که پشتش خالی ِه. دردها، درد ترَن، و پیروزی ها...
پ.ن : نبرد تیتان ها رو با وجود چرت بودن ِ فیلم، به همین یک دلیل دوست داشتم.
پنجشنبه، فروردین ۲۶
THE WAY IS THE GOAL
با بهمن بودیم. هفتِ تیر رو می رفتیم سمت کریمخان که بارون گرفت. همین طوری بی مقدمه. طوفان شد اصلن. بهترین و نزدیک ترین جا برای پناه گرفتن کافه کهن بود. زیر بارون یورتمه وار دویدیم این طرف خیابون و کوچه ی بهارمستیان رو پیچیدیم تو. چراغ نئون کافه از سر کوچه پیداست و حالا انگار نور قرمزش داشت بخار می شد.
از پشت شیشه رضا رو دیدم. کسی پشت به پنجره سر میزش نشسته بود. داخل که شدیم باز هم نشناختمش. موهای جو گندمی و پوست گندمگون. رضا که معرفی کرد دیدم به انگلیسی با ما سلام و احوال پرسی می کنه. لهجه اش اما نشون می داد که انگلیسی زبان مادری اش نیست. هانس. Hans Eichmann. رضا وقتی می خواست بهمن رو معرفی کنه به شوخی بسته ی سیگار بهمن کوچیکش (بهمن جوج!) رو از روی میز برداشت و نوشته ی روش رو نشون هانس داد.
سوئدیه. از همون جا با موتور راه افتاده تا تمام دنیا رو ببینه و حالا رسیده به اینجا. بچه ها توی خانه ی هنرمندان دیده بودندش و حالا با رضا اومده بودند کافه کهن. بی خیال و راحت حرف می زد. حق هم داشت. وقتی همش در حال سفر باشی به قصد راه. یه جورایی بی مقصد. هانس حساب کرده و می گه وقتی سفرش تموم بشه اگه مسافت تمام سفرهاش رو جمع بزنه مثل اینه که پنج بار دور کره زمین گشته باشه. اینو که تعریف می کرد دستاش رو یه جور مارپیچی دور یه کره ی فرضی تو هوا تکون می داد و می خندید. یه پاکت سیگار zest هم روی میز بود. هانس حسابی با دیزاین پاکت و اینکه موقع بازشدن طرح روش کامل می شه حال کرده بود و هی باز و بستش می کرد.
قبل از ایران سوریه بوده و ترکیه. می گفت مردم سوریه هیچ از ایرانیا خوششون نمی آد که بهمن جواب داد : وی دونت لایک ذم نیذر! همه کلی خندیدم. سوریه که بوده می ره سفارت ایران برای ویزا. اونجا توی سفارت بهش می گن می خوای دور دنیا رو بگردی که چی، برگرد از همین جا برو سوئد! ویزا نداده بودن بهش. دیگه با کلی برو و بیا ویزای پنجاه روزه گرفته بود. سیاست دفع توریست!
ماجراجویی تو چهره ی این مرد موج می زد. کلی از دارایی هاش رو فروخته بود تا اون موتور رو بخره. می گفت باید تو استرالیا عوضش کنه. کلی از جاهای تهران رو گشته بود. با موتورش که نه چون با اینکه مجوز داشت اما می ترسید از روندن توی تهران. یه اتاق کرایه کرده بود توی یه هتل نزدیکای توپ خونه. یعنی بلد بود چجوری سفر کنه. سنش رو که گفت من جا خوردم. پنجاه و دو سال. از روی چهره فوقش چهل سال می تونست داشته باشه. قبل از اومدن ِ ما شوخی جدی به رضا گفته بود من که تا ده سال دیگه می خواستم بمیرم پس چرا واقعن زندگی نکنم.
موقع رفتن احسان صورت حساب رو آورد و گفت: تری ثوزند. بعد فکر می کنید هانس چجوری حساب کرد؟ یه مشت پول از توی جیبش در آورد و گفت:
ا ِ بلو وان ا َند ا ِ گرین وان!
از اینجا می ره افغانستان و تاجیکستان. وقت خداحافظی می خواستم بهش بگم "راه سپید" که نگفتم. فکر کردم به تاجیکستان که رسید حتمن از اونها می شنوه.
راستی، هانس رو می تونید این جا پیدا کنید : http://www.motorbikeworldtour.com/mbwt
از پشت شیشه رضا رو دیدم. کسی پشت به پنجره سر میزش نشسته بود. داخل که شدیم باز هم نشناختمش. موهای جو گندمی و پوست گندمگون. رضا که معرفی کرد دیدم به انگلیسی با ما سلام و احوال پرسی می کنه. لهجه اش اما نشون می داد که انگلیسی زبان مادری اش نیست. هانس. Hans Eichmann. رضا وقتی می خواست بهمن رو معرفی کنه به شوخی بسته ی سیگار بهمن کوچیکش (بهمن جوج!) رو از روی میز برداشت و نوشته ی روش رو نشون هانس داد.
سوئدیه. از همون جا با موتور راه افتاده تا تمام دنیا رو ببینه و حالا رسیده به اینجا. بچه ها توی خانه ی هنرمندان دیده بودندش و حالا با رضا اومده بودند کافه کهن. بی خیال و راحت حرف می زد. حق هم داشت. وقتی همش در حال سفر باشی به قصد راه. یه جورایی بی مقصد. هانس حساب کرده و می گه وقتی سفرش تموم بشه اگه مسافت تمام سفرهاش رو جمع بزنه مثل اینه که پنج بار دور کره زمین گشته باشه. اینو که تعریف می کرد دستاش رو یه جور مارپیچی دور یه کره ی فرضی تو هوا تکون می داد و می خندید. یه پاکت سیگار zest هم روی میز بود. هانس حسابی با دیزاین پاکت و اینکه موقع بازشدن طرح روش کامل می شه حال کرده بود و هی باز و بستش می کرد.
قبل از ایران سوریه بوده و ترکیه. می گفت مردم سوریه هیچ از ایرانیا خوششون نمی آد که بهمن جواب داد : وی دونت لایک ذم نیذر! همه کلی خندیدم. سوریه که بوده می ره سفارت ایران برای ویزا. اونجا توی سفارت بهش می گن می خوای دور دنیا رو بگردی که چی، برگرد از همین جا برو سوئد! ویزا نداده بودن بهش. دیگه با کلی برو و بیا ویزای پنجاه روزه گرفته بود. سیاست دفع توریست!
ماجراجویی تو چهره ی این مرد موج می زد. کلی از دارایی هاش رو فروخته بود تا اون موتور رو بخره. می گفت باید تو استرالیا عوضش کنه. کلی از جاهای تهران رو گشته بود. با موتورش که نه چون با اینکه مجوز داشت اما می ترسید از روندن توی تهران. یه اتاق کرایه کرده بود توی یه هتل نزدیکای توپ خونه. یعنی بلد بود چجوری سفر کنه. سنش رو که گفت من جا خوردم. پنجاه و دو سال. از روی چهره فوقش چهل سال می تونست داشته باشه. قبل از اومدن ِ ما شوخی جدی به رضا گفته بود من که تا ده سال دیگه می خواستم بمیرم پس چرا واقعن زندگی نکنم.
موقع رفتن احسان صورت حساب رو آورد و گفت: تری ثوزند. بعد فکر می کنید هانس چجوری حساب کرد؟ یه مشت پول از توی جیبش در آورد و گفت:
ا ِ بلو وان ا َند ا ِ گرین وان!
از اینجا می ره افغانستان و تاجیکستان. وقت خداحافظی می خواستم بهش بگم "راه سپید" که نگفتم. فکر کردم به تاجیکستان که رسید حتمن از اونها می شنوه.
راستی، هانس رو می تونید این جا پیدا کنید : http://www.motorbikeworldtour.com/mbwt
یکشنبه، فروردین ۱
سررشته جان به جام بگذار کاین رشته از او نظام دارد
اولین چیزی که اینجا نوشته بودم ماجرای شهر کتاب نیاوران بود. اصلن همون باعث شد که بنویسم. بعد، امروز دوباره فکر می کردم با خودم به ماجرای آن روز. اتفاق، مال ِ تقریبا یک سال پیش بود. ریشه اش اما از خیلی پیش تر ها دویده بود توی زندگی من، خیلی عمیق تر از این حرفها. اصلن خود ِ اون ماجرا و تمام اتفاقات ِ دیگه ای که کمابیش شباهتی به اون ماجرا داشتن همیشه فقط یک تلنگر محسوب می شدن. کاش کسی به جز خودم سر در بیاورد از این کلاف در هم ِ گره ی کور خورده ی نوشته ها. بعدش هم بردارد بنویسد که پسر جان جریان ِ تو اینه و تو این مرگته !
خیلی شده که شنیده باشم از کسی که اصلان، کجایی پسر، نیستی اینجا، مثل اینکه کاری داشته باشی، دلمشغولی ای، چیزی، حواست جایی باشه انگار. می بینم راست هم می گویند. این حس ِ لعنتی ِ "موقتی بودن" رو نمی فهمم گاهی. یک جور سر به هوا بودن ِ ذاتی. دقیقاً نمی دونم که از چه وقت باور داشتم به اینکه جایی یا کسی هست که باید ببینمش. که بعدش احتمالا خلاص بشم از اون فکر. از این همه دلتنگی. اصلن منظورم این نیست که به یک مقصد نهایی یا اسطوره ای چیزی برسم ها، شاید بشه اسمش رو یک جور "تجدید" دیدار گذاشت. چون مطمئنم از بودنش و این شاید نشونه ای باشه از اینکه قبلاٌ جور ِ دیگه ای با هم ملاقات کرده باشیم یا اونجا بوده باشم یا شاید هم نشونه ای از اینکه احتمالا سر ِ من به جایی خورده باشه و خودم بی خبر باشم.
هرچی که هست، اتفاقاتی از اون دست همیشه یک تلنگر بوده. می دونستم که خود اون اتفاق اصل ماجرا نیست، حتی زمان هایی بوده که بعضی از همون حادثه ها شدیداٌ باعث دلتنگیم شده باشه و دوست داشتم قدری کنارشون بمونم، صبر کنم و فکر کنم که همین آخر ماجراست اما در همون حال مطئن بودم که این آخر داستان نیست. باید جلوتر رفت. این حوادث گاه از جنس آدم ها بودن، ملاقاتی، گذری، نگاهی، حرفی. گاه بویی بوده، بوی خاصی که مشامم رو یاد یک خاطره انداخته که چیز زیادی به جز اینکه بدونم یک خاطرست، از خیلی دورشاید، در یادم نبوده. گاه صحنه ای، رنگی، عکسی. شده که پیاده می رفتم و از خم ِ کوچه ای پیچیده باشم تو و یک لحظه همون جا ایستاده باشم به فکر که ها، چی شد؟! بعد دوباره برگشته باشم و یکبار دیگه همون جور رفته باشم همون راه رو تا اونجا که بفهمم چه حسی بود. اما همیشه اون اتفاق فقط یکبار افتاده و بعد ِ برگشتنم، بعد ِ سعی کردنم برای تکرارش هیچ وقت نشده که دوبار تجربه بشه.
فاصله ی اینها همیشه زیاد بوده تقریبا. گاه به سال کشیده و در سریع ترین حالت به ماه. اخیراٌ اما زود به زود. دلیلش رو نفهمیدم که چرا. یکی از اون آدم ها رو پیدا کردم دیشب. می شناختمش البته اما فقط از دور. می خوندمش. نخوابیدم اصلن. تا صبح عکسش جلوی چشمم بود و می گشتم که شاید بیشتر چیزی درموردش پیدا کنم. خودش که خیلی دور از این جاست اما کاش یک روز ببینمش. که بهش بگم من رو چقدر یاد چیزی می اندازه و چقدر دوست و "شناس- ِه" با همه ی اینکه دیدارمون شاید اولین باشه. و چقدر این آدم بدون جنسیته برای من، فقط هست، فارغ از مردانگی یا زنانگیش.
...
الان طولانی شد، باید بعد در موردش بنویسم.
گربه
خواب دیدم یه گربه داده به من که بزرگش کنم. الان که فکر می کنم میبینم اصلا بچه نبود که، حسابی بزرگ و خپل بود. بردمش توی حمام که مثلا یادش بدم چجوری بره دستشویی! بعد یکهو گربه ِ افتاد توی راه آب حمام. من هی چندشم می شد که دست کنم اون تو و درش بیارم و هاج و واج مونده بودم که آخه این چطور از سوراخ به اون کوچیکی افتاد توو! بعدش آب بردش. کلی ناراحت شدم قبل ِ بیداری. بعدترش اما هی فکر می کردم که یعنی چی؟
جمعه، اسفند ۲۸
آخرینه 88
چند وقته که ننوشتم. دوست داشتم هر چند روز چیزکی بنویسم اینجا، خوب و گزیده، واقعی حتما. نشد. یک ماهی هست که نشده. گاهی فقط خوانده ام. فقط دیده ام و همه دیده ها و خوانده ها انقدر خوب بوده که جایی برای نوشتن نمانده. نه که حرفی نبوده باشه، حسش هم نبوده در اصل که اگر بود من قانع نمی شدم به فقط دیدن و خواندن. اما خب، شاید بعد از این جور دیگری شد، امیدوارم.
بعد از خیلی، گودر رو که باز کردم دیدم لیست همه اون دو سه نفری که فالو می کردم خالی شده! سارا، الیز، فرنایس، زرافه، .... ! اصلن رفته بودم ببینم کی، چی شکار کرده که خب خیلی خورد توی حالم وقتی گودر هیچی نداشت جز همون همیشگی های خودم. دلخور شدم از دوستانی که همیشه کلی خوب بودن و هستن.
کنکور ارشد معماری کمر شکن -ه گویا! بی خیال اپلای و پذیرش و همه چی شده بودم که بمونم همین جا که احتمالا وسط فوق لیسانس با دل گنده و خیال راحت اون کارا رو انجام بدم. اما این چند ماه کلی استرس داره با خودش. فقط کار و کار و کار تا امتحان عملی. کاغذ و طرح و طراحی و بازی و فکر، خوبه اما سخت، وقتی که کلا تهران و بهشتی روی هم 20 نفر پذیرش دارن. اونم وسط هزارتا ماجرای دیگه.
چقدر بالا پایین شدم توی این 5، 6 سال. گاهی فکر می کنم چقدر زیاد بوده، گاهی اصلن فکر می کنم که مگه اتفاقی هم افتاده؟! همیشه در حال عبور بودن سخته و موندن هم سخت تر، حس تعلیق شاید برایند تمام این سالها بوده باشه. نمی دونم آرزو کنم تموم بشه یا چی، من این حرکت رو دوست داشتم همیشه، با همه مشکلاتش، فقط کاش بعضی ناخوشایندی های غیر ضروری که واقعا حالا مطمئنم که لزومی برای فکر کردن بهشون نیست تموم بشن و بمونه فقط همون حرکت، همون عبور و "شدن" ِ خالص. من اهل ِ "بودن" نیستم.
سال خوبی داشته باشیم :)
بعد از خیلی، گودر رو که باز کردم دیدم لیست همه اون دو سه نفری که فالو می کردم خالی شده! سارا، الیز، فرنایس، زرافه، .... ! اصلن رفته بودم ببینم کی، چی شکار کرده که خب خیلی خورد توی حالم وقتی گودر هیچی نداشت جز همون همیشگی های خودم. دلخور شدم از دوستانی که همیشه کلی خوب بودن و هستن.
کنکور ارشد معماری کمر شکن -ه گویا! بی خیال اپلای و پذیرش و همه چی شده بودم که بمونم همین جا که احتمالا وسط فوق لیسانس با دل گنده و خیال راحت اون کارا رو انجام بدم. اما این چند ماه کلی استرس داره با خودش. فقط کار و کار و کار تا امتحان عملی. کاغذ و طرح و طراحی و بازی و فکر، خوبه اما سخت، وقتی که کلا تهران و بهشتی روی هم 20 نفر پذیرش دارن. اونم وسط هزارتا ماجرای دیگه.
چقدر بالا پایین شدم توی این 5، 6 سال. گاهی فکر می کنم چقدر زیاد بوده، گاهی اصلن فکر می کنم که مگه اتفاقی هم افتاده؟! همیشه در حال عبور بودن سخته و موندن هم سخت تر، حس تعلیق شاید برایند تمام این سالها بوده باشه. نمی دونم آرزو کنم تموم بشه یا چی، من این حرکت رو دوست داشتم همیشه، با همه مشکلاتش، فقط کاش بعضی ناخوشایندی های غیر ضروری که واقعا حالا مطمئنم که لزومی برای فکر کردن بهشون نیست تموم بشن و بمونه فقط همون حرکت، همون عبور و "شدن" ِ خالص. من اهل ِ "بودن" نیستم.
سال خوبی داشته باشیم :)
چهارشنبه، دی ۳۰
گه می شوی گاهی
- ببین من جدن حس خستگی، حس تلنبار شدن و رودل کردن احساسی دارم ! فکر کن، اصن با هیچ کدوم از این آدمای دور و برم و با اینکه به ظاهر کلی نقطه ی مشترک و علایق مشابه و فیلان داریم نمی تونم یه مکالمه ی عمیق حتی در حد چند کلمه که یه قدری از اون تلنبار شدگی و سنگینی کم کنه حرف بزنیم. انگار با وجود بودنمون کنار همدیگه هیچ اتفاق روحی یا اصلن بگو انسانی نمی افته. گیج شدم واقعا. داره خیلی طولانی می شه...
+ خب، محیطت که عوض بشه شاید اوضاع فرق کنه. سهیل مگه نیست؟ کلی با هم دوستین که.
- اتفاقا همین سهیل، ببین هزار جور حرف شاید بزنیما، اما اون اتفاقه نمی افته. همین خود تو اصلن. البته سهیل هم که داره از ایران می ره.
+ سربازی نداره مگه ؟
- برای دکترا داره می ره. مشکلی نیس، پذیرش گرفته.
+ نه نمی تونه بره که. یه سی ، چهل میلیونی باید وثیقه بذاره (!)
نه فرصت مطالعاتیه ، پنج میلیونه کلا، دیگه حداکثر 15 تومن. بی خیال حالا، بحثمون این نبود.
(پوزخند می زنه)
+ نه، اینجوری نیس که می گی. اطلاع نداری، وثیقه بیشتر از این حرفاس، اگه به این راحتی بود که...
(باز همون لبخند بی معنی. دیگه به من نگاه نمی کنه و حالا الکی با انگشت اشارش دنبال خط های کتاب می گرده که یعنی از این لحظه به بعد من دیگه عمیقن غرق در مطالعه هستم و اصلن به هیچ جام هم نیست که تو اینجا وایسادی!)
- می دونی، حالا یه کم می فهمم که موضوع چیه .
+ [سکوت]
(همچنان انگشت اشارش روی خطوط با وضعیت احمقانه ای حرکت می کنن. معلومه که هیچ بشری نمی تونه با اون سرعت کلمات رو بخونه. چرا این آدم از این طور آزار دادن دیگران لذت می بره؟ کاملا حس می کنم این لذت بیمار گونه اش رو...)
- ببین، همین تو هم یکی از این آدم ها. دلت خوشه که مثلا هیئت علمی فلان جای درپیت هستی؟ جامعه شناسی می خونی اما هنوز یه مکالمه ی ساده رو نمی تونی تو مسیر درست پیش ببری؟ یعنی حتی نمی تونی یه شنونده خوب باشی؟ حتی نگاه کردن به کسی که داره باهات حرف می زنه... یعنی حتی احتمال ندادی که چیزی شده باشه اصلن، یه اتفاقی شاید افتاده که من برای گفتنش دارم مقدمه چینی می کنم مثلا، من ای که حالا عمری راجع به این جور چیزا ترجیح می دم با تو یکی حرفی نزنم... یعنی جدن احتمال ندادی هان؟ تورو به خدا گاهی حداقل چیزی نگو یا اون کتاب تهوع آورت رو ببند.
+ خب، محیطت که عوض بشه شاید اوضاع فرق کنه. سهیل مگه نیست؟ کلی با هم دوستین که.
- اتفاقا همین سهیل، ببین هزار جور حرف شاید بزنیما، اما اون اتفاقه نمی افته. همین خود تو اصلن. البته سهیل هم که داره از ایران می ره.
+ سربازی نداره مگه ؟
- برای دکترا داره می ره. مشکلی نیس، پذیرش گرفته.
+ نه نمی تونه بره که. یه سی ، چهل میلیونی باید وثیقه بذاره (!)
نه فرصت مطالعاتیه ، پنج میلیونه کلا، دیگه حداکثر 15 تومن. بی خیال حالا، بحثمون این نبود.
(پوزخند می زنه)
+ نه، اینجوری نیس که می گی. اطلاع نداری، وثیقه بیشتر از این حرفاس، اگه به این راحتی بود که...
(باز همون لبخند بی معنی. دیگه به من نگاه نمی کنه و حالا الکی با انگشت اشارش دنبال خط های کتاب می گرده که یعنی از این لحظه به بعد من دیگه عمیقن غرق در مطالعه هستم و اصلن به هیچ جام هم نیست که تو اینجا وایسادی!)
- می دونی، حالا یه کم می فهمم که موضوع چیه .
+ [سکوت]
(همچنان انگشت اشارش روی خطوط با وضعیت احمقانه ای حرکت می کنن. معلومه که هیچ بشری نمی تونه با اون سرعت کلمات رو بخونه. چرا این آدم از این طور آزار دادن دیگران لذت می بره؟ کاملا حس می کنم این لذت بیمار گونه اش رو...)
- ببین، همین تو هم یکی از این آدم ها. دلت خوشه که مثلا هیئت علمی فلان جای درپیت هستی؟ جامعه شناسی می خونی اما هنوز یه مکالمه ی ساده رو نمی تونی تو مسیر درست پیش ببری؟ یعنی حتی نمی تونی یه شنونده خوب باشی؟ حتی نگاه کردن به کسی که داره باهات حرف می زنه... یعنی حتی احتمال ندادی که چیزی شده باشه اصلن، یه اتفاقی شاید افتاده که من برای گفتنش دارم مقدمه چینی می کنم مثلا، من ای که حالا عمری راجع به این جور چیزا ترجیح می دم با تو یکی حرفی نزنم... یعنی جدن احتمال ندادی هان؟ تورو به خدا گاهی حداقل چیزی نگو یا اون کتاب تهوع آورت رو ببند.
سهشنبه، دی ۲۲
گاهی
خب، پشت میزم هستم، دست به کیبرد. پس آدم دوام می آورد در هر صورت!
تاریخ تولد چیز غریبی ست، هرچه کمتر می شود بزرگتر می شوی. هی از تو دور می شود، هر بار کم و کمتر و کوچکتر. که اصلا بعضی ها از یک جایی به بعد دیگر حسابش نمی کنند. می گذارند از دستشان در برود. دهه ی دوم زندگی ات هم که باشد باز گاهی از این فکرها می کنی.
تاریخ تولد چیز غریبی ست، هرچه کمتر می شود بزرگتر می شوی. هی از تو دور می شود، هر بار کم و کمتر و کوچکتر. که اصلا بعضی ها از یک جایی به بعد دیگر حسابش نمی کنند. می گذارند از دستشان در برود. دهه ی دوم زندگی ات هم که باشد باز گاهی از این فکرها می کنی.
اشتراک در:
پستها (Atom)
می خوانم
..............................